مطالعه ی علمی ادبیات مطالعه ی تاریخ فرم است! همین

(هیچ شامورتی بازی دیگری هم در کار نیست)

شعر
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  کلمات کلیدی: شعر ، خیام

 

جامیست که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

میسازد و باز بر زمین میزندش

 به تجانس آوای در خوشه های صوتی دقت کن ببین چه شاهکاری کرده در کمترین حجم شعر چه حرف عمیق و هنرمندانه ی میزنه(چقدر این شعر من رو یاد دوست خوبمون زنده یاد مهسا خانم امین فروغی میندازه،اگه به اینجا رسیدی یه فاتحه براش بخون، روحش شاد و یادش گرامی باد تا ابد)بگذریم

برخیز و مخور غم جهان گذران

خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران

این خطاب به خودم .


 
معرفی کتاب
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، شفیعی کدکنی ، خیام

 امروز بزرگداشت حکیم خیام عمر نیشابوری است

میخواستم امروز یک کتاب در باب خیام معرفی کنم که فکر میکنم تنها کتاب به درد بخور در حوزه ی خیام پژوهی است(این را دکتر شفیعی کدکنی بارها سر کلاس به ما میگفت تاکید میکرد) کتاب نفیس رباعیات خیام در منابع کهن اثر محققانه ی آقای سیدعلی میرافضلی ولی به جای اینکه خود به معرفی این کتاب بپردازم معرفی این کتاب را از زبان آقای میرافضلی بخوانیم این مطلب به صورت کامل از وبلاگ ایشان کپی شده است

"شکسته نفسی جزو عادات  ما ایرانیان است ــ ذمیمه یا کریمه بودنش بماند ــ  و از خود تعریف کردن چندان مقبول نمی افتد. اما امروز می خواهم از خلاف آمد عادت طلبم کام و کمی هم به خودم حال بدهم. ده روز پیش نشانی پستی دکتر شفیعی کدکنی را از دوستی گرفتم و کتابهایم را برایشان فرستادم: رباعیات خیام در منابع کهن ، گنجشک ناتمام. چهار پنج روز پیش که از کمر درد خانه نشین شده بودم، ساعت 9 صبح تلفن زنگ زد و همسرم گوشی را برداشت و گفت شفیعی کدکنی با تو کار دارد. صحبت که کردم صدای استاد را شناختم. از ارسال کتابها تشکر کرد و در تعریف از آنها کلی داد سخن داد که خدا وکیلی قند توی دلم آب شد. کتاب شعر چشمش را گرفته بود و کتاب خیام را یک کتاب آکادمیک پایه دانست. تعریفهای شفیعی را اگر به حساب شاگرد نوازی و تشویق تازه کاران هم بگذاریم باز کلی ارزش دارد! اگرچه استاد بیخودی هم از کسی تعریف نمی کند! این را خودشان فرمودند. حرفهای شفیعی کدکنی تا دو سه روز باعث سرخوشی من بود و یقین پیدا کردم راهی که رفته ام اشتباه نبوده است (البته منظورم کار تحقیق است نه شعر).

          بنا به درخواست ناشر کتاب، مرکز نشر دانشگاهی، چند خطی در معرفی کتاب رباعیات خیام در منابع کهن به فارسی نوشته ام و دوست عزیز آقای هادی مظفری آن را به انگلیسی برگردانده است که در پی می آید.

رباعیات خیام در منابع کهن

سید علی میرافضلی

تهران. مرکز نشر دانشگاهی. 1382

388 ص. (96 تصویر)

....................

کتاب رباعیات خیام در منابع کهن در پنج بخش سامان یافته و هدف آن گردآوری رباعیات منسوب به خیام از منابع کهن پیش از قرن نهم هجری بوده است.

            در بخش نخست، 28  مأخذ که در آنها 151 رباعی صراحتاً به اسم خیام نقل شده، جای گرفته است. قدیمترین مأخذ این بخش، رساله التنبیه امام فخر رازی (متوفی 606 ق) است.

            در بخش دوم، 29 منبع معرفی شده که در آنها تعدادی از رباعیات منسوب به خیام بدون ذکر نام گوینده نقل شده است. سه فقره از منابع این بخش، سراج السّائرین احمد جام، رساله عینیه احمد غزالی و روح الارواح احمد سمعانی، در زمان حیات خیام و در حوزه خراسان نگارش یافته است. از مجموعه 57 مأخذ، 267 رباعی به دست می آید که با حذف رباعیات تکراری تعداد آنها به 164 رباعی می رسد.

            در بخش سوم کتاب، توضیحات و یادداشتهایی در مورد رباعیات فراهم آمده درج شده است.

            در بخش چهارم، فهرست رباعیات متن بر اساس حروف الفبای قوافی آنها درج شده و نویسنده ، آنها را با پنج فقره از مجموعه های مدو‫ّ‌ن رباعیات منسوب به خیام مقایسه کرده است.

            بخش پنجم کتاب به تصویر دستنویسهای مورد استفاده اختصاص دارد. در این بخش، 70 تصویر از 31  نسخه خطی که در آنها رباعیاتی از خیام نقل شده، گرد آمده است

.....................................................................

هرکاری کردم لینک این مطلب را نتوانستم درست بگذارم اما آدرس این است  http://amiralavi.persianblog.ir/post/136


 
روی نقشه ی ایران
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧  کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ، ایرج افشار ، زندگی

شیخنا محمدرضا شفیعی کدکنی

روی نقشه ی ایران 

ایرج افشار، دفتری داشت که در سفرها، همواره آن را با خودش می‌آورد و بدون آن دفتر، سفر برای او محال بود. شاید حدود سیصد صفحه و در هر صفحه نام آخرین شخص و شماره تلفن و آدرس ایشان. این دفتر براساس اقالیم و ایالات و نواحی ایران تقسیم و تدوین شده بود؛ مثلا آذربایجان، خراسان و کردستان. در ذیل هر ایالتی نام شهرها و شهرک‌ها و روستاها به ترتیب الفبایی و آنگاه در ذیل هر شهری و هر روستایی، نام دوستان و آدرس و شماره تلفن ایشان باز به ترتیب الفبایی. اگر در خراسان بود و در حوزه نیشابور، با یک نگاه کدکن را در حرف کاف می‌یافت و در آنجا فهرست کسانی بود که با ایشان دوستی و آشنایی داشت و همگان ارادتمندان و شیفتگان او بودند و همه اهل فرهنگ و معرفت و آگاهی نسبت به جغرافیای ناحیه و لهجه‌ها و احوال رجال آن سرزمین.

در سفرهایی که داشتیم، در مراکزی که هتل و مهمانسرا نبود، در صورت ضرورت، گاه به یکی از دوستان خبر می‌داد که «ما با فلان کس و فلان کس، در نزدیکی شهر و آبادی شما هستیم و ممکن است سری به شما بزنیم.» و این دوستان با چه شیفتگی و احترامی جشن می‌گرفتند که ایرج افشار ممکن است سری به منزل ایشان بزند.

چندان بی‌تکلف و ساده بود که در یک اطاق روستائی گِلی، می‌توانست شب و روزی را در کمالِ آسودگی بگذراند و با ساده‌ترین غذایی که خود به همراه داشت یا آن دوست میزبان برای او می‌آورد، خوش‌ترین لحظه‌ها را برای خویش و برای همراهان، و بیشتر برای میزبانانش، فراهم آورد. کمی نان و قدری ماست یا پنیر و گردو اگر بود عیشی پادشاهانه برای خود و همراهان خویش به وجود می‌آورد که مصداقِ این شعر قلندرانه بود:

اذا ما اَکَلْنا بَقْلَهً و کُسَیْرَهً

و نمنا عُراهٍ فَوقَ جَصّ ٍمُرَشَّشِ

تَمَنّی اَمیرُالمؤمنین مکانَنا

بتلکَ القلایا وَ الفراش المُنَقَّشِ

و غالبا در این احوال این مصراع خواجه را بر زبان داشت که: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد!

همیشه صندوق عقب ماشین پاترول او پر بود از تمام نیازمندی‌های اهل سفر از خوراک گرفته تا پوشاک و فرش و بستر و بالین تا داروها و مسکّن‌های ضروری و نوارهای زخم‌بندی. عبایی داشت که در سرما آن را به دوش می‌افکند و اگر ضرورتی پیش می‌آمد، به جای «پتو» از آن بهره می‌‌جُست یا به یکی از همراهان می‌داد که لباس مناسب برای هوای سرد با خود نیاورده بود.

یک بار که به نایین رفته بودیم رفتیم که کارگاه عبابافیِ سُنّتی آنجا را تماشا کنیم. پیشنهاد کرد که عبایی مثل عبای او بخرم. و خریدم و چون، امروز، یادآور و یادگار اوست، برای من همواره عزیز و گرامی خواهد بود، درست مانند درخت «طاوسیِ اُمیّد» در باغچه منزل ما. من پیش از این، عبایی از روزگار طلبگی خود داشتم که آن را با خود به تهران آورده بودم. وقتی در پاییز 1345 اخوان ثالث به زندان قصر افتاد، اولین روزی که به دیدارش رفتم، پرسیدم چه چیزهایی لازم است که برایت بیاورم؟ گفت: همان عبایت را. منظورش همان عبای روزگارِ طلبگی بود که اخوان، وقتی به منزل ما می‌آمد، آن را به دوش می‌گرفت.

در زندان قصر همان عبای بنده و ریش قلندری‌وار اخوان ثالث سبب شده بود که آن روحانی هم‌زندان، با اخوان چنان گفت‌و‌گویی بکند که یکی از شیرین‌ترین لحظه‌های تاریخ ادبیات عصر ماست و بخشی از یادگزاره‌های «پاییز در زندان» از همان داستان سرچشمه گرفته است. و من در کتاب «مقاماتِ میم امیّد» تفصیل آن را آورده‌ام. بگذریم. این عبای جدید را که در نایین خریدم، در سفری که به طرفِ بسطام و خرقان داشتیم، به دوش حضرت «سایه» افکندم و چه‌ قدر برازنده بالای باندام و ریش تولستویْ‌وار سایه شده بود.

این دفتر ایرج افشار مهم‌ترین سندی است که از رهگذرِ آن می‌توان، طرح جامعی از افاضلِ تمامیِ ولایات ایران، به ویژه شهرهای کوچک و روستاها، فراهم آورد و توزیع جغرافیایی مردانِ فرهنگ ایران زمین را، ازین رهگذر، پیش چشم داشت. ایران را چنین باید شناخت و مردانِ فرهنگ ایران زمین را. فرزانگانی، غالباً، گمنام و عاشق ایران و شیفتة فرهنگ ایران و گاه صاحب کتابخانه‌ای آبرومند و در مواردی با نسخه‌های خطیِ منحصر بفرد.

من در این یادداشت از هیچ‌کدام از این مردانِ بزرگ- که شمارشان از صدها افزون است و همه اربابِ معرفت و فرهنگ‌اند- نامی نخواهم بُرد تا مجبور به نوعی «تخصیص اکثر» نشوم. پیشنهاد می‌کنم که در آینده روزی آن دفتر را عینا چاپ کنند و برای آن که «خلوت» و «حریم» این بزرگان محفوظ بماند، شماره تلفن و آدرس‌های‌شان را حذف کنند و فقط نام این مردان و محیط زندگی ایشان، براساس آن دفتر، نشر یابد تا همگان بدانند که ایران، بویژه ایران فرهنگی، منحصر در چند شهر بزرگ و پُر رفت و آمد نیست. آنچه ایرانِ راستین است، نهفته در آن شهرها و روستاهاست با مردانِ فرهیخته‌ای که هر کدام مصداق سخن آن بزرگ‌اند که فرمود: «جهانی است بنشسته در گوشه‌ای.» و تاییدی بر نظریه آن دسته از اهلِ تحقیق که می‌گویند مدنیت ایران برخاسته از روستاست که «الرجالُ مِنَ القُری.»

در این دفترِ ایرجِ افشار، شما با مردانی روبه‌رو خواهید شد که ممکن است حتی نام ایشان را نشنیده باشید، ولی اگر حضورِ ایشان را دریابید می‌بینید که در میان ایشان چه شاعران بزرگ و برجسته‌ای و چه فاضلان درس‌خوانده و آزموده‌ای و چه تاریخ‌دانانِ بزرگی وجود دارد، بویژه در قلمرو تاریخ محلّیِ مناطق ایران و چه صاحب‌نظران بزرگی در عرصه لهجه‌ها و زبان‌‌های ایرانی.

بیشتر از نیمی از اقالیم کنونیِ ایران را با ایرجِ افشار، گشته‌ام و بهترین لحظه‌های عمر من همان لحظه‌ها بوده است که هم‌سفر بوده است و تَفرّج خاطر و هم یادگیری و گفت‌وگوی علمی. چه با او به تنهایی و چه با همسفران او، بزرگان و نوادری از نوع منوچهر ستوده و ده‌ها تن از برجستگان عرصه فرهنگ و هنر ایران زمین که به تفاریق، در طول سال‌ها، همسفران ما بوده‌اند.

افشار جز به ضرورت، سفر به شهرهای بزرگ نمی‌کرد و اگر ناچار می‌شد که رَحْل اقامتِ خویش را، در یکی از این گونه شهرها بیفکند، شتابان روی به کوه و دشت و روستاهای اطراف می‌کرد. از جاده‌های هموار و آسفالته خوشش نمی‌آمد. راه‌های خاکیِ پُر از دست‌اندازِ میانِ کوه‌ها و گریوه‌ها را دوست می‌داشت؛ راه‌های درازآهنگ و پیچان و ناشناخته را.

در هر سفری که با او داشتیم، و در هر کجای ایران با مجموعه‌ای از جغرافیای تاریخی و علم رجال و انساب و شناخت قبایل و خاندان‌های قدیمی و ادبیات محلی آنجا آشنا می‌شدیم؛ چیزهایی که از رهگذرِ کتاب و دفتر هرگز به دست آوردنی نیست.

شخصیت افشار، در این سفرها، آهن‌ربایی بود که بُراده‌های فرهنگی را از همه نوعی برگردِ خویش جمع می‌کرد و در میدان مغناطیسیِ مهربانی و فروتنی و دانش بیکرانِ او، همه‌گونه افراد را می‌توانستی بیابی و بشناسی و از ایشان بیاموزی. از این چشم‌انداز نیز، ایرج افشار یگانة روزگار بود و مردِ بی‌همتای زمانه ما

نقل از مهرنامه شماره یازده اردیبهشت نود


 
معرفی کتاب
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، نقد ادبی

معرفی کتاب

 کتاب حالات و مقامات میم امید از دکتر شفیعی کدکنی را نشر سخن با قیمت 7500 تومان چاپ کرده است باید بی نهایت خواندنی باشد.همیشه شفیعی کدکنی خواندنی است و آموزنده .

کتاب سبک شناسی آقای دکتر محمود فتوحی هم چاپ شده است از نشر سخن با قیمت 17500 تومان که دکتر فتوحی به تفضیل آن را معرفی کرده است، ان را هم ندیده ام اما حتما میخرم و میخوانم فتوحی باشعور است، خیلی هم باشعور است، خیلی هم دغدغه دارد، با سوالات میخوابد و با سوالات بیدار میشود و با سوالاتش زندگی میکند و این قضیه را فقط با یکبار دیدنش میشود فهمید ، من او را یکبار و فقط چند دقیقه از نزدیک دیدم در همان چند دقیقه متوجه شدم که چقدر ذهن نکته گیری دارد.

   


 
مطالعه ی علمی ادبیات مطالعه ی تاریخ فرم است
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ، نقد ادبی ، معرفی کتاب

مطالعه ی علمی ادبیات مطالعه ی تاریخ فرم است

کتاب با چراغ و آینه (در جستجوی ریشه های تحول شعر معاصر ایران)را به دقت مطالعه کردم ،بینهایت مهم و مفید و راهگشا و روشمند است، بسیار آموزنده است، فصل های دارد که بینهایت مهم و فکورانه است ماهی گرفتن را یاد آدم میدهد ،ماهی دست آدم نمیدهد ،این شیخ ما،استاد ما،نور چشم ما، درست مانند سقراط و افلاطون است همیشه دستت را میگیرد میربد به همه ی کوچه ها و خانه ها و طاقچه ها همه چیز را مو به مو به تو نشان میدهد و تو را با یک سوال و یک نشان برای یافتن راهِ درست رها میکند در حالیکه به  تو یک تور ماهی گیری داده و آموزش درست ماهی گیری را در کنارش.

یعنی همیشه عاشقتم ، هرچه آموختم از تو آموختم ، هیچکس هیچ وقت هیچ جا یک هزارم آنچه تو به ما آموختی نیاموخت ، بزرگترین شانس زندگیم درک پنج سال محضر تو بود ،روزی نیست که به تو ،به حرفهایت ،به سخنان و حالاتت فکر نکنم.   

این کتاب را به دقت از روی وسواس بخوانید هر صفحه نیست که جمله ی طلای نداشته باشد میتوانید از روی کتاب های این مرد بزرگ به درستی نظریه فلسفه ی هنر را در ذهن و ضمیر خود شکل دهید و رسوخ دهید و با آن به جهان ادبیات و هنر بنگرید.

 این کتاب دقیقا مطالعه تاریخ تحولات فرم است و نتیجه ی نهایی مطالعه ی علمی ادبیات . این کتاب را باید حتما در کنار کتاب ادوار شعر فارسی از مشروطه تا سقوط سلطنت خواند.

همیشه عاشقتم .همیشه


 
داستانک
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی: داستانک

این داستان را دوستم مهدیه خانم قمچیلی برایم فرستاده بود دوست داشتم شما هم بخوانید ، بسیار درک عمیقی از مهفوم فورگراندیگ به دست میدهد.

قضاوت

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو
پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

این روزها اینترنتم تمام شده به خاطر همین نمیتوانم چیزی بنویسم.به هر حال خدا حافظ اینترنت نمیدونم تا کی !!!


 
معرفی کتاب
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، عرفان ، نثر

در خیالاتش چو سوفسطاییم

یکی از مهمترین کتاب های که مطالعه و تامل و مداقه ی عمیق در آن در حوزه ی تصوف واجب است مطالعه کتاب گرانقدر "تلبیس ابلیس" ابوالفرج ابن جوزی است ، این کتاب نقدی است بر روانشناسی رفتارهای جامعه ی دینی قرن ششم و سعی میکند انگیزه های روانی رفتارهای اجتماعی را شناسای کند و درست و غلط آن را با حدیث پیامبر مطابقت دهد.

سیزده باب دارد و باب دهم آن در باب صوفیان است و بقیه باب ها نقدیست بر دیگر شعبه های جامعه دینی مانند زهاد ، عباد ، حاکمان ، عامیان و ...(کلا همه را شسته گذاشته کنار)

سندی بسیار مهم از چشم انداز تاریخ نقد اجتماع دینی در قرن ششم است ، این کتاب گرانقدر توسط جناب آقای علیرضا ذکاوتی قراگزلو به خوبی ترجمه شده و مرکز نشر دانشگاهی آن را چاپ کرده است . قیمت هم مفت است

معرفی این کتاب و نوشتن این بلاگ هم خود از تلبیس این ابلیس لعین است و بس وگرنه مارا چه به این غلطهای زیادی!!!


 
هیچی
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸  کلمات کلیدی: شعر

   صوفی میرفت در بغداد زود                    در میان راه آوازی شنود

  کان یکی گفت "انگبین دارم بسی        میفروشم سخت ارزان، کو کسی؟"

  شیخ صوفی گفت "ای مرد صبور           میدهی چیزی به هیچی" ،گفت"دور

  تو مگر دیوانه ی ای ابوالهوس               کس به هیچی کی دهد چیزی به کس"

  هاتفی گفتش "که ای صوفی درآی       یک دکان زینجا که هستی بر تر آیی

  تا به هیچی ما همه چیزت دهیم         ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم"

  هست رحمت آفتابی تافته                  جمله ی ذرات را در یافته

  رحمت او بین که با پیغمبری                 در عتاب آمد برای کافری

منطق الطیر



 
← صفحه بعد