شیخنا محمدرضا شفیعی کدکنی
روی نقشه ی ایران
ایرج افشار، دفتری داشت که در سفرها، همواره آن را با خودش میآورد و بدون آن دفتر، سفر برای او محال بود. شاید حدود سیصد صفحه و در هر صفحه نام آخرین شخص و شماره تلفن و آدرس ایشان. این دفتر براساس اقالیم و ایالات و نواحی ایران تقسیم و تدوین شده بود؛ مثلا آذربایجان، خراسان و کردستان. در ذیل هر ایالتی نام شهرها و شهرکها و روستاها به ترتیب الفبایی و آنگاه در ذیل هر شهری و هر روستایی، نام دوستان و آدرس و شماره تلفن ایشان باز به ترتیب الفبایی. اگر در خراسان بود و در حوزه نیشابور، با یک نگاه کدکن را در حرف کاف مییافت و در آنجا فهرست کسانی بود که با ایشان دوستی و آشنایی داشت و همگان ارادتمندان و شیفتگان او بودند و همه اهل فرهنگ و معرفت و آگاهی نسبت به جغرافیای ناحیه و لهجهها و احوال رجال آن سرزمین.
در سفرهایی که داشتیم، در مراکزی که هتل و مهمانسرا نبود، در صورت ضرورت، گاه به یکی از دوستان خبر میداد که «ما با فلان کس و فلان کس، در نزدیکی شهر و آبادی شما هستیم و ممکن است سری به شما بزنیم.» و این دوستان با چه شیفتگی و احترامی جشن میگرفتند که ایرج افشار ممکن است سری به منزل ایشان بزند.
چندان بیتکلف و ساده بود که در یک اطاق روستائی گِلی، میتوانست شب و روزی را در کمالِ آسودگی بگذراند و با سادهترین غذایی که خود به همراه داشت یا آن دوست میزبان برای او میآورد، خوشترین لحظهها را برای خویش و برای همراهان، و بیشتر برای میزبانانش، فراهم آورد. کمی نان و قدری ماست یا پنیر و گردو اگر بود عیشی پادشاهانه برای خود و همراهان خویش به وجود میآورد که مصداقِ این شعر قلندرانه بود:
اذا ما اَکَلْنا بَقْلَهً و کُسَیْرَهً
و نمنا عُراهٍ فَوقَ جَصّ ٍمُرَشَّشِ
تَمَنّی اَمیرُالمؤمنین مکانَنا
بتلکَ القلایا وَ الفراش المُنَقَّشِ
و غالبا در این احوال این مصراع خواجه را بر زبان داشت که: خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد!
همیشه صندوق عقب ماشین پاترول او پر بود از تمام نیازمندیهای اهل سفر از خوراک گرفته تا پوشاک و فرش و بستر و بالین تا داروها و مسکّنهای ضروری و نوارهای زخمبندی. عبایی داشت که در سرما آن را به دوش میافکند و اگر ضرورتی پیش میآمد، به جای «پتو» از آن بهره میجُست یا به یکی از همراهان میداد که لباس مناسب برای هوای سرد با خود نیاورده بود.
یک بار که به نایین رفته بودیم رفتیم که کارگاه عبابافیِ سُنّتی آنجا را تماشا کنیم. پیشنهاد کرد که عبایی مثل عبای او بخرم. و خریدم و چون، امروز، یادآور و یادگار اوست، برای من همواره عزیز و گرامی خواهد بود، درست مانند درخت «طاوسیِ اُمیّد» در باغچه منزل ما. من پیش از این، عبایی از روزگار طلبگی خود داشتم که آن را با خود به تهران آورده بودم. وقتی در پاییز 1345 اخوان ثالث به زندان قصر افتاد، اولین روزی که به دیدارش رفتم، پرسیدم چه چیزهایی لازم است که برایت بیاورم؟ گفت: همان عبایت را. منظورش همان عبای روزگارِ طلبگی بود که اخوان، وقتی به منزل ما میآمد، آن را به دوش میگرفت.
در زندان قصر همان عبای بنده و ریش قلندریوار اخوان ثالث سبب شده بود که آن روحانی همزندان، با اخوان چنان گفتوگویی بکند که یکی از شیرینترین لحظههای تاریخ ادبیات عصر ماست و بخشی از یادگزارههای «پاییز در زندان» از همان داستان سرچشمه گرفته است. و من در کتاب «مقاماتِ میم امیّد» تفصیل آن را آوردهام. بگذریم. این عبای جدید را که در نایین خریدم، در سفری که به طرفِ بسطام و خرقان داشتیم، به دوش حضرت «سایه» افکندم و چه قدر برازنده بالای باندام و ریش تولستویْوار سایه شده بود.
این دفتر ایرج افشار مهمترین سندی است که از رهگذرِ آن میتوان، طرح جامعی از افاضلِ تمامیِ ولایات ایران، به ویژه شهرهای کوچک و روستاها، فراهم آورد و توزیع جغرافیایی مردانِ فرهنگ ایران زمین را، ازین رهگذر، پیش چشم داشت. ایران را چنین باید شناخت و مردانِ فرهنگ ایران زمین را. فرزانگانی، غالباً، گمنام و عاشق ایران و شیفتة فرهنگ ایران و گاه صاحب کتابخانهای آبرومند و در مواردی با نسخههای خطیِ منحصر بفرد.
من در این یادداشت از هیچکدام از این مردانِ بزرگ- که شمارشان از صدها افزون است و همه اربابِ معرفت و فرهنگاند- نامی نخواهم بُرد تا مجبور به نوعی «تخصیص اکثر» نشوم. پیشنهاد میکنم که در آینده روزی آن دفتر را عینا چاپ کنند و برای آن که «خلوت» و «حریم» این بزرگان محفوظ بماند، شماره تلفن و آدرسهایشان را حذف کنند و فقط نام این مردان و محیط زندگی ایشان، براساس آن دفتر، نشر یابد تا همگان بدانند که ایران، بویژه ایران فرهنگی، منحصر در چند شهر بزرگ و پُر رفت و آمد نیست. آنچه ایرانِ راستین است، نهفته در آن شهرها و روستاهاست با مردانِ فرهیختهای که هر کدام مصداق سخن آن بزرگاند که فرمود: «جهانی است بنشسته در گوشهای.» و تاییدی بر نظریه آن دسته از اهلِ تحقیق که میگویند مدنیت ایران برخاسته از روستاست که «الرجالُ مِنَ القُری.»
در این دفترِ ایرجِ افشار، شما با مردانی روبهرو خواهید شد که ممکن است حتی نام ایشان را نشنیده باشید، ولی اگر حضورِ ایشان را دریابید میبینید که در میان ایشان چه شاعران بزرگ و برجستهای و چه فاضلان درسخوانده و آزمودهای و چه تاریخدانانِ بزرگی وجود دارد، بویژه در قلمرو تاریخ محلّیِ مناطق ایران و چه صاحبنظران بزرگی در عرصه لهجهها و زبانهای ایرانی.
بیشتر از نیمی از اقالیم کنونیِ ایران را با ایرجِ افشار، گشتهام و بهترین لحظههای عمر من همان لحظهها بوده است که همسفر بوده است و تَفرّج خاطر و هم یادگیری و گفتوگوی علمی. چه با او به تنهایی و چه با همسفران او، بزرگان و نوادری از نوع منوچهر ستوده و دهها تن از برجستگان عرصه فرهنگ و هنر ایران زمین که به تفاریق، در طول سالها، همسفران ما بودهاند.
افشار جز به ضرورت، سفر به شهرهای بزرگ نمیکرد و اگر ناچار میشد که رَحْل اقامتِ خویش را، در یکی از این گونه شهرها بیفکند، شتابان روی به کوه و دشت و روستاهای اطراف میکرد. از جادههای هموار و آسفالته خوشش نمیآمد. راههای خاکیِ پُر از دستاندازِ میانِ کوهها و گریوهها را دوست میداشت؛ راههای درازآهنگ و پیچان و ناشناخته را.
در هر سفری که با او داشتیم، و در هر کجای ایران با مجموعهای از جغرافیای تاریخی و علم رجال و انساب و شناخت قبایل و خاندانهای قدیمی و ادبیات محلی آنجا آشنا میشدیم؛ چیزهایی که از رهگذرِ کتاب و دفتر هرگز به دست آوردنی نیست.
شخصیت افشار، در این سفرها، آهنربایی بود که بُرادههای فرهنگی را از همه نوعی برگردِ خویش جمع میکرد و در میدان مغناطیسیِ مهربانی و فروتنی و دانش بیکرانِ او، همهگونه افراد را میتوانستی بیابی و بشناسی و از ایشان بیاموزی. از این چشمانداز نیز، ایرج افشار یگانة روزگار بود و مردِ بیهمتای زمانه ما
نقل از مهرنامه شماره یازده اردیبهشت نود